دلگشا در 30 سال پیش (قسمت سوم)
پا به پای کودکی هایم بیا
کفش هایت را به پا کن تا به تا
قاه قاه خنده ات را ساز کن
باز هم با خنده ات اعجاز کن
پا بکوب و لج کن و راضی نشو
با کسی جز عشق همبازی نشو
بچه های کوچه را هم کن خبر
عاقلی را اینک از یادت ببر
باز باران با ترانه ، گریه کن !
کودکی تو ، کودکانه گریه کن
ای رفیق روز های گرم و سرد
سادگی هایم به سویم باز گرد ...
در بخش دوم گفتیم که بچه ها در کنار مشغله های جور و واجور محیط روستا خلاقیت های عجیبی داشتند و برنامه های متنوعی برای سرگرمی ، بازی ( کایَه Kaya ) و تفریحات اقتضای سنی خود داشتند و از حداقل امکاناتی که بود و زمانهای محدودی که داشتند استفاده می کردند و چون چشمشان هم به زرق و برق و اسباب بازی های تجملاتی و انصافاَ شیک شهری نخورده بود به همان حداقل ها راضی بودند. البته با توجه به شرایط محیطی مثل در دسترس بودن مرغ (کـَرک : kark)و خروس (حورُس : houros) و جوجه (چوری : chouri) ، بز و بزغاله ، میش و بره ، خاک بازی و گل بازی که مورد علاقه ذاتی کودکان است و بچه ها ، دختر ( دُتوو : doto) یا پسر (پُــر :َ pora) باالطبع دلبسته و علاقه مند به این محیطها هستند و در شرایط عادی حوصله شان معمولاً سرنمی رود همانطور که خودمان هم در کودکی تجربه کرده ایم، بازی در خردسالی اگر دنبال هم دویدن هم باشد لذت بخش و دلچسب است .
بازی هایی مثل هفت سنگ ، گرگی ، فوتبال ، وسطی ، لی لی یا لی له ، یک قل دو قل ، دوز ، مار و پله ،... علاقه مندان زیادی داشت و چون خوانندگان محترم ،کاملاَ با نحوه بازی ها آشنا هستند زیاده گویی نمی کنیم وتنها به بازی بادام ( وایوم vayom :) تا جایی که به یاد هست اشاره می کنیم :
قبل از عید نوروز و همزمان با آن بازی پر طرفدار بازی با بادام مرسوم بود . بازی بادام به دو صورت بود یکی ساده تر و دیگری پیچیده تر بود. بازی ساده تر معمولاَ دو نفره بود . یکی بادام را در دستش به صورت بسته و مشت شده عمودی می گرفت و دیگری باید می گفت که بادام به چه صورتی در دست طرف دیگر قرار دارد نوک بادام یا ته بادام (سر وکین : serokin ) و اگر درست پیش بینی می کرد صاحب بادام می شد وبعد نوبت دیگری می شد تا پیش بینی کند و تا پایان... . بازی پیچیده تر با تعداد بیشتری انجام می شد . بازی بادام و گودال ( تِندَه گَـودالو : tenda gavdalo ) نام داشت ؛ به این شکل که بچه ها هر کدام تعدادی بادام می آوردند . قانون بازی بادام شیرین بود ولی گاهاَ برخی از بچه های تُخس (زَبین zabin ) بادام تلخ هم قاطی می کردند در یکی از کوچه ها که عرض مناسبی داشت در کنار دیوار گودال کوچکی حفر میکردند براساس قرعه کشی نوبت تعیین می شد و هرکدام یک بادام به شخصی که نوبتش بود می دادند و آن فرد باید با فاصله چند متری از گودال قرار می گرفت و بادام ها را به داخل گودال می انداخت تا مالک آنها شود و... .
دخترها در آغاز کودکی خاله بازی و مامان بازی و از این جور بازی ها داشتند ولی طفلکها تا می آمدند به سن بازی برسند کمک به مادر در امور خانه و جارو کردن ( هر چند ناقص ) و هزار جور کمک از آنها انتظار می رفت و بعد هم که دست چپ و راست خود را یاد می گرفتند ، هنرهای مختلف از جمله ، قالی بافی در انتظار آنها بود .
نمی دانم چرا در ولایت ما رسمی از دوران جاهلیت به یادگار مانده بود و عموماً توجه به دختربچه ها و اهمیت دادن به آنها به نسبتی که برای پسربچه ها می شد ، رسم نبود و بیشتر در حاشیه قرار می گرفتند . به هر حال آن موقع (حدود 30 سال پیش) که خانه ها رونق داشت یعنی اکثر خانواده ها بچه داشتند ، از طفل شیر خواره تا جوان در روستا بودند و سوت و کور نبود و ما آنروزها فکر نمی کردیم جزو آخرین گروه کودکان روستا هستیم ، چرا که تقریباً هم سن و سالهای ما با چند سال اختلاف همگی یا بچه های آخری بودیم یا یکی به آخر، ولی عقلمان قد نمی داد که هر چند بچه آخر بودن فرصت خوبی است و شرایط مهیاتر است اما حیف که سن مردم آبادی به پیری رسید و مهاجرت جوان ها رونق روستا را از بین برد و حالا که در کوچه پس کوچه های روستا و کوچه باغ های پر از خاطره کودکیمان ، پشت سر کودکی هایمان می گردیم هیچ کس نیست تا نقش کودکی بی ریای گذشته خویش را در بازی ، رفتار ، جست و خیز ( وِروِزو هَنیگ vervezo hanig) و شیطنت های ساده و بی آلایش او نظاره گر باشیم . لحظه لحظه های زندگی در روستا به خصوص در دوران کودکی که هنوز قلب و روح آدمی به ظواهر دنیا دلبسته و چرکین نیست و از مظاهر فریبنده محیط های شهری هم خبری نداشت ، بسیارشیرین و پر حلاوت بود و قطعاً آنهایی که از ما سن و سال بیشتری دارند بیشتر و بهتر آن شرایط را درک و زندگی کرده اند و شاید امروز بیشتر از ما غبطه می خورند .
معمولاً اوایل روز وقت کار و تلاش بود هم برای بزرگترها ، چه زن (جِن : jen یا اِنجو : enjo ) و چه مرد ( مِرد merd : یا مِرَ : mera ) و هم برای کوچکترها . در تابستان ، ظهر( پیشین :pishin )که میشد فرصت خوبی بود که بچه ها باهم دیداری داشته باشند چه دخترها و چه پسرها. معمولاً دخترها که در کارهای خانه ، کشاورزی و بیشتر قالی بافی کمک میکردند قبل از اذان ظهر در محوطه مرکزی دلگشا و در کنار حوض های باصفا و پر از آب قنات ( سراُو: serov) به بهانه شستن ظرف و لباس و آب بردن به خانه و ... جمع می شدند و از هر دری سخن می گفتند و در مدت کوتاهی ( حدوداً نیم ساعت ) تمامی اخبار خانه های روستا از شام دیشب تا ناهار امروز و هزار جور حرف و شایعه دیگر رد و بدل می شد و خلاصه خبرگزاری قوی و تأثیر گذاری داشتند که به آن " رادیو جُلی: ( joli )" می گفتند و معمولاً خبر یا شایعه ای که هیچ منبع درست و مورد اطمینانی نداشت را به رادیو جلی نسبت می دادند. در همین فاصله سری هم به باغ می زدند و در تابستان شاهتوت و در پاییزگویج (زالزالک قرمز ) دست چین می کردند و بعد هم که اذان می شد به مسجد می رفتند ولی پس از فریضه نماز عصر محدودیت زمان داشتند و باید برای کشیدن سفره ناهار ، روانه منزل ( کیـَه kiya: ) می شدند و دوباره قبل از غروب آفتاب دوباره در همانجا کنار حوض دیدار و گفتگوها و حرف و نقل ها گل می کرد و ادامه داشت و بعد هم نماز و دوباره رفتن برای آماده سازی سفره شام .
اما پسرها در طول روز با کمک در امور کشاورزی و بعضاَ قالی بافی و بزغاله چرانی و... مشغول بودند و گاهاً با ساختن تیرکمان کشی ( تُوفنگچو : tofengachoo ) پرندگان مختلف از جمله گنجشک (چوروک : chourok ) سار ، کلاغ (غولا : ghoola ) و هر آنچه را که در تیر رسشان قرار می گرفت را آزار می دادند .
پسرها ، عصرها ( پسین : pasin ) هر روز برخلاف دخترها که در مرکز روستا و در محیط عمومی جمع می شدند ، از میانه روستا فاصله می گرفتند ؛ کوچکترها بازی هایی مثل گرگی و قایم باشک که به آن قایم موشک می گفتند مشغول می شدند و بزرگترها در زمین فوتبال خاکی به دنبال توپ فوتبال، خود را خسته می کردند و بعضاً آنقدر برای برنده شدن تلاش می کردند که هنوز هم پس از گذشت چندین سال از آن روزگار یقین دارم آن داد و بیدادها و جر و بحث ها که برخی اوقات به دعواهای شدید کلامی هم ختم میشد در گوش تمامی آن بچه ها می پیچد اما بعد از بازی همه با هم دوست می شدند و فردا دوباره بازی بود و شادی بود و دوستی و کودکی ... .
" آن احساس گنگ و آشنا
در دلم سير و سفر آغاز كرد
باز هم با دست هاي كودكي
سفره ي تنگ دلم را باز كرد
باز برگشتم به آن دوران دور
روزهاي خوب و بازي هاي خوب
...از فراز تپه مي آمد به گوش
زنگ دور و مبهم زنگوله ها
كوچه هاي روستا ، تنگ غروب
محو مي شد در غبار گله ها
هاي و هوي كوچه هاي شيطنت
دست دادن با مترسك هاي باغ
حرف هاي آسمان و ريسمان
حرف هاي يك كلاغ و چل كلاغ
روزهاي دسته گل دادن به آب
چيدن يك دسته گل از باغچه
جست و جوي عينك مادر بزرگ
توي گرد و خاك روي طاقچه
...خواندن خط هاي در هم توي ماه
خواب هاي روي خرمن خوب بود
روزهاي خرمن افشاني كه بود
خوشه ها در باد مي رقصيد شاد
دانه هاي گندم و جو را ز كاه
پاك مي كرديم با آهنگ باد
در دل شبهاي مهتابي كه نور
مثل باران مي چكيد از آسمان
مي كشيديم از سر شب تا سحر
بارهاي كاه را تا كاهدان
...ريزه هاي كاه خطي مي كشيد
از سر خرمن به سوي كاه دان
كهكشاني ديده مي شد در زمين
كهكشانِ ديگري در آسمان
..« دوز » بازي هاي بي دوز و كلك
جنگ با « تير و كمان هاي كِشي »
جنگ مردان مثل جنگ واقعي
جنگ با سنگ و تفنگ و چوب بود
جنگ ما مانند « جنگ زر گري »
گرچه پر آشوب، اما خوب بود
مرگ ما يك چشم بستن بود و بس
خون ما در جنگها بي رنگ بود
هفت تير چوبي ما بي صدا
اسب هاي چوبي ما لنگ بود
آسياهاي قديمي خوب بود
دوستي هاي صميمي خوب بود
گر چه ماشينهاي ما كوكي نبود
باز « ماشينهاي سيمي خوب بود»
...روزها در كوچه هاي رو ستا
ديدن ملاي مكتب ترس داشت
ديدن جن ، توي حمام خراب
ديدن يك سايه در شب ترس داشت
چشم ها، هول و هراس ثبت نام
دست ها، بوي كتاب تازه داشت
گر چه كيف ما پر از دلشوره بود
باز هم دلشوره ها اندازه داشت
...بعضي از شب ها كه مهمان داشتيم
گرم و روشن بود ايوان و اتاق
مي نشستيم از سر شب تا سحر
فال حافظ بود و گرماي اجاق
...ياد شربت هاي شيرين و خنك
توي ظهر داغ عاشورا به خير !
ياد آشِ نذري همسايه ها
روضه ها و نوحه خواني ها به خير!
ياد ماه روزه و شب هاي قدر
ياد آن پيراهن مشكي به خير!
ياد آن افطارهاي نيمه وقت...
راه مي رفتيم روي ابرها
تاب مي بستيم بر رنگين كمان ...
ناگهان آن روزها را باد برد
روزهايي را كه گل مي كاشتيم
روزهايي كه كلاه باد را
از سرش با خنده برمي داشتيم
بال هاي كاغذي آتش گرفت
قصه هاي كودكي از ياد رفت
خاك بازي هاي ما را آب برد
بادبادك هاي ما بر باد رفت
آه، آيا مي توان آغاز كرد
باز اين راهِ به پايان برده را؟
مي توان در كوچه ها احساس كرد،
باز بوي خاكِ باران خورده را؟
مي توان يك بار ديگر باز هم
بال هاي كودكي را باز كرد؟
(بخش هایی از شعر زنده یاد قیصر امین پور)
با تشکر از هم ولایتی عزیزمون آقای محمد جباری
روستای دلگشا از توابع بخش کوهپایه (استان اصفهان) می باشد که در کیلومتر ۱۰۰ جاده اصفهان - نائین واقع شده است . این روستا از شمال با روستای سید آباد از جنوب با روستای مزرعه یزدی ، از مشرق با روستای میرلطف اله و از مغرب با پایگاه پدافند هوایی هاشم آباد (شهید عسگری) هم مرز می باشد.