فقط خدا می داند...
پیرمردی فقیر اسبی داشت که یک روز رم کرد و حصار را شکست و گریخت. مردم آمدند پیرمرد را دلداری بدهند. پیرمرد گفت: « فقط خدا می داند اتفاقی که افتاده خوب است یا بد». چند روز بعد اسب با گله ای اسب وحشی به حصار بازگشت. مردم خوشحال و بهت زده آمدند به پیرمرد به خاطر سودی که کرده تبریک بگویند. پیرمرد گفت: « فقط خدا می داند اتفاقی که افتاده خوب است یا بد». پسر پیرمرد حین رام کردن اسب های وحشی افتاد و آسیب شدیدی دید. مردم اندوهگین آمدند پیرمرد را به خاطر این ماجرا تسلی دهند. پیرمرد گفت: « فقط خدا می داند که اتفاقی که افتاده خوب است یا بد». جنگ شد. ارتش آمد و همه ی پسران ده را برای جنگ برد. فقط پسر پیرمرد به خاطر آسیب شدیدی که دیده بود معاف شد . مردم آمدند تبریک بگویند. پیرمرد باز هم گفت: « فقط خدا می‌داند که اتفاقی که افتاده خوب است یا بد.» قاصدی آمد با این پیام که حتی یک تن از رزمندگان زنده نمانده است. مردم توی دلشان گفتند: فقط خدا می داند اتفاقی که افتاده خوب است یا بد»

عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم